تبليغاتX
نفرین نامه

نفرین نامه

ای قامت بلند مقدس
جاودان
 ای مرمر سپید
 ای پکی مجرد پنهان
 در انجماد سنگ
من عابدانه دردل محراب سرد شب
 بدرود با خدای کهن گفتم
 هرگز کسی نگفته سپاس تو
این گونه صادقانه که منگفتم
 دیگر مرا
 با این عذاب دوزخیت مگذار
 مهر سکوت را
 زین سنگواره لب سرد سکنت بردار
 از این نگاه سرد
 با چشمهای سنگی تو
 دلگیر می شوم
 ای آفریده من
آری تو جاودانه جوانی
 من پیر می شوم
در این شبان تیره و تار اینک
 ای مرمر بلند سپید
تندیس دستپرور من
 پرداختم تو را
با این شگرف تیشه اندیشه
 در طول سالیان که چه بر من رفت
 باواژه های ناب
 در معبد خیالی خود ساختم تو را
 اما ای آفریده من
 نه
 ای خود تو آفریده مرا اینک
با من چه می کنی ؟

+ نوشته شده در 86/09/04 11:55 قبل از ظهر توسط سعید |


 

غزلواره

این عشق ماندنی
این شعر بودنی
 این لحظه های با تو نشستن
 سرودنی ست
این لحظه های ناب
 در لحظه های بی خودی و مستی
 شعر بلند حافظ
تو شنودنی ست
این سر نه مست باده
 این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
 اینک به خاک پای تو می سایم
 کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
 من پکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست
 این تیره روزگار
 در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
 در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
 بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
 غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
 کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
 این شعر ماندنی
 این شور بودنی
این لحظه های پرشور
 این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست

تصویر عاشقانه

+ نوشته شده در 86/09/04 11:33 قبل از ظهر توسط سعید |


 

              « بیگناهی » 

سودایی همیشه محکــوم ...!!

 

 

بیـن آدمـها

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزه
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چه قدر سردی و غوغاست بین آدمها
میدان کوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدمها
ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چه قدر قحطی رویاست بین آدمها
کسی به نیست دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
و حال اینه را هیچ کسی نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدمها
غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزاست بین آدمها
مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدمها
چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
میان این همه گلهای ساکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدمها
بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها
میان تک تک لبخندها غمی سرخ ست
و غم به وسعت یلداست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها ...

 

I Hate Marjan

 

+ نوشته شده در 86/03/27 10:19 قبل از ظهر توسط سعید |


 

 

پروانه ی من :

 

خواهم تو شوی ، محبوب دلم

چون نرگس مست ، دیوانه ی من

رویت رخ من ، سویت ره من

هستی چو بهشت ، کاشانه ی من

پروانه ی من ، پروانه ی من

بی تو چه کنم مستانه ی من

آوای تو شد ، هم نغمه ی من

ای لاله ی من ، بردی دل من

 

 

فریدون می سراید که :

« بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن » .

 

                                                                                         دوتا چشم سیا داری

 

 

+ نوشته شده در 86/03/09 12:19 بعد از ظهر توسط سعید |


+ نوشته شده در 86/03/08 3:18 بعد از ظهر توسط سعید |


اي کساني که مسئول دفن من هستيد:

 

  مرا در تابوت سياهي بگذاريد

 

  تا همه بدانند سياه بخت مرده ام

 

  و چشمانم را باز بگذاريد

 

  تا همگان بدانند چشم انتظار کسي بوده ام

 

  و دستانم را بيرون بگذاريد

 

  تا همگان بدانند دستم را به سوي کسي دراز کرده ام

 

  و در مزارم قطعه يخي بگذاريد

 

تا با اولين طلوع آفتاب براي کسي که سالها منتظرش بودم اشک بريزد

+ نوشته شده در 86/03/08 3:6 بعد از ظهر توسط سعید |


ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

 

                          قفس داران سكوتم را شكستند

                          دل دائم صبورم را شكستند

                            به جرم پا به پای عشق رفتن

                         پرو بال عبورم را شکستند

                       مرا از خلوتم بیرون کشیدند

                          چه بي پروا حضورم را شكستند

                       تمنا در نگاهم موج مي زد

                        ولي روياي دورم را شكستند

 

 

رفتند و نديدند پريــــشان شدنم را

 

غمناك ترين لحظه ويـــران شدنـم را

 

در خويش فرو رفتم و در خويش شكستم

 

تا دوست نبيند غم بي تاب شدنم را

 

دريايم و با حادثه همــــــــراه ترينم

 

امــواج نبينند پريــــشان شدنم را

 

سر بسته بگويم كه مگر عشق بخواند

 

خاموش ترین معنی طوفان شدنم را

 

 

شمع ميسوزد و پروانه به دورش همه شب/ منکه ميسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟

+ نوشته شده در 86/03/08 2:44 بعد از ظهر توسط سعید |


 

آه تا کی زسفر باز نیایی بازا

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی بازا

شده نزدیک که هجران تو ما را بکشد

گر همان بر سر خون ریزی مایی بازا

کرده ای عهد که باز آیی ما را بکشی

وقت آن است که لطفی بنمایی بازا

رفتی و باز نمی آیی و من بی تو به جان

جان من این همه بی رحم چرایی ؟ بازا   

+ نوشته شده در 86/03/06 11:30 قبل از ظهر توسط سعید |


ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار

من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار

ازجفاگر غزات ریختن خون من است

پا گشیدم زجهان تیغ بکش دست بر آر   

+ نوشته شده در 86/03/06 11:25 قبل از ظهر توسط سعید |


 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو  را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو  را

ما اسیر و غم اصلا غم ما نیست تو را

ما اسیر غم خود رنج چرا نیست تو را

جان من ! سنگدلی دل به تو دادن غلط است

رفتن و  لاست ز کوی تو ستادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد 

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

بشنو  پند و  مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

                                                  از طرف « داداش کومار »

+ نوشته شده در 86/03/05 8:43 قبل از ظهر توسط سعید |


+ نوشته شده در 86/03/02 2:54 بعد از ظهر توسط سعید |


+ نوشته شده در 86/03/02 2:46 بعد از ظهر توسط سعید |


اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من!!!

---------------------------------------------------------------

اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم

اگر بدانم که مرد گان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن را می زنم

---------------------------------------------------------------

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد ... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد ... غلط است هر کی که گفته دل به دل راه دارد ... دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد ...

---------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در 86/03/02 1:13 بعد از ظهر توسط سعید |


 

من از فردای بی تو بی غزل بی یار میترســـــم 

از این قسمت از این تقدیر افسونکار میترســـم

تو هم یکی روز ترکم میکنی یا نه نمیدانـــم ؟

ولی از این شب تار و تن تبدار میترســــــــم

 

               Sevda

 

+ نوشته شده در 85/10/06 6:3 بعد از ظهر توسط سعید |


 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

                                مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

                             مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت تنهایی غریب است

                           ببین با غربتش با من چها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

                          که در قلبم چه آشوبی بپا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

                          اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

 

+ نوشته شده در 85/10/06 5:57 بعد از ظهر توسط سعید |


 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است !

با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای و پرواز را علامت ممنوع می زنید !

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که می برید ! گیرم که می زنید ! گیرم که می کشید ...

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید ؟

 

                    تقدیم به مدیریت وبلاگ « سوختگان : داداش کُمار »

 

 

+ نوشته شده در 85/09/17 12:5 بعد از ظهر توسط سعید |


 

 

زمانی در آرزوی شهرت بودم و اينك در آرزوی گمنامی

 

زيرا آنان كه در جستجوی شهرت‌اند نمی‌دانند گمنامی چه موهبت بزرگی است .

+ نوشته شده در 85/08/24 7:22 بعد از ظهر توسط سعید |


 

بیا دستم بگیر از غم رهایم کن          

                        صدای قلب من باش صدایم کن

                               که عاشق بودن و از عشق مردن عالمی دارد

+ نوشته شده در 85/08/24 7:19 بعد از ظهر توسط سعید |


 

یادمان باشد اگر سکوت کنیم , زندگی جای ما حرف میزند ...

+ نوشته شده در 85/08/24 7:8 بعد از ظهر توسط سعید |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

86/09/01 - 86/09/30

86/03/01 - 86/03/31
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30



پیوندها

سوختگان : داداش کُمــــــار
زنـــدون دل : دو تا چشم سیا داری
همــــراز اهـــــورا : خانوم ساریـنــا
کبوترسپید.محسن
شهر عشق.نسیم
بیا تو باحال.شبنم
مهتــــــاب عزیـزم


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS