|
ای قامت بلند مقدس + نوشته شده در 86/09/04 11:55 قبل از ظهر توسط سعید |
این عشق ماندنی + نوشته شده در 86/09/04 11:33 قبل از ظهر توسط سعید |
« بیگناهی » سودایی همیشه محکــوم ...!!
I Hate Marjan
+ نوشته شده در 86/03/27 10:19 قبل از ظهر توسط سعید |
پروانه ی من : چون نرگس مست ، دیوانه ی من رویت رخ من ، سویت ره من هستی چو بهشت ، کاشانه ی من پروانه ی من ، پروانه ی من بی تو چه کنم مستانه ی من آوای تو شد ، هم نغمه ی من ای لاله ی من ، بردی دل من فریدون می سراید که : « بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن » . + نوشته شده در 86/03/09 12:19 بعد از ظهر توسط سعید |
+ نوشته شده در 86/03/08 3:18 بعد از ظهر توسط سعید |
اي کساني که مسئول دفن من هستيد: مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند سياه بخت مرده ام و چشمانم را باز بگذاريد تا همگان بدانند چشم انتظار کسي بوده ام و دستانم را بيرون بگذاريد تا همگان بدانند دستم را به سوي کسي دراز کرده ام و در مزارم قطعه يخي بگذاريد تا با اولين طلوع آفتاب براي کسي که سالها منتظرش بودم اشک بريزد + نوشته شده در 86/03/08 3:6 بعد از ظهر توسط سعید |
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود قفس داران سكوتم را شكستند دل دائم صبورم را شكستند به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بي پروا حضورم را شكستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شكستند رفتند و نديدند پريــــشان شدنم را غمناك ترين لحظه ويـــران شدنـم را در خويش فرو رفتم و در خويش شكستم تا دوست نبيند غم بي تاب شدنم را دريايم و با حادثه همــــــــراه ترينم امــواج نبينند پريــــشان شدنم را سر بسته بگويم كه مگر عشق بخواند خاموش ترین معنی طوفان شدنم را شمع ميسوزد و پروانه به دورش همه شب/ منکه ميسوزم و پروانه ندارم چه کنم؟ + نوشته شده در 86/03/08 2:44 بعد از ظهر توسط سعید |
آه تا کی زسفر باز نیایی بازا اشتیاق تو مرا سوخت کجایی بازا شده نزدیک که هجران تو ما را بکشد گر همان بر سر خون ریزی مایی بازا کرده ای عهد که باز آیی ما را بکشی وقت آن است که لطفی بنمایی بازا رفتی و باز نمی آیی و من بی تو به جان جان من این همه بی رحم چرایی ؟ بازا + نوشته شده در 86/03/06 11:30 قبل از ظهر توسط سعید |
ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار ازجفاگر غزات ریختن خون من است پا گشیدم زجهان تیغ بکش دست بر آر + نوشته شده در 86/03/06 11:25 قبل از ظهر توسط سعید |
+ نوشته شده در 86/03/05 8:43 قبل از ظهر توسط سعید |
+ نوشته شده در 86/03/02 2:54 بعد از ظهر توسط سعید |
+ نوشته شده در 86/03/02 2:46 بعد از ظهر توسط سعید |
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم --------------------------------------------------------------- اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم اگر بدانم که مرد گان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن را می زنم --------------------------------------------------------------- به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد ... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد ... غلط است هر کی که گفته دل به دل راه دارد ... دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد ... --------------------------------------------------------------- + نوشته شده در 86/03/02 1:13 بعد از ظهر توسط سعید |
من از فردای بی تو بی غزل بی یار میترســـــم از این قسمت از این تقدیر افسونکار میترســـم تو هم یکی روز ترکم میکنی یا نه نمیدانـــم ؟ ولی از این شب تار و تن تبدار میترســــــــم Sevda + نوشته شده در 85/10/06 6:3 بعد از ظهر توسط سعید |
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی بپا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد + نوشته شده در 85/10/06 5:57 بعد از ظهر توسط سعید |
+ نوشته شده در 85/09/17 12:5 بعد از ظهر توسط سعید |
زمانی در آرزوی شهرت بودم و اينك در آرزوی گمنامی زيرا آنان كه در جستجوی شهرتاند نمیدانند گمنامی چه موهبت بزرگی است . + نوشته شده در 85/08/24 7:22 بعد از ظهر توسط سعید |
بیا دستم بگیر از غم رهایم کن صدای قلب من باش صدایم کن که عاشق بودن و از عشق مردن عالمی دارد + نوشته شده در 85/08/24 7:19 بعد از ظهر توسط سعید |
یادمان باشد اگر سکوت کنیم , زندگی جای ما حرف میزند ... + نوشته شده در 85/08/24 7:8 بعد از ظهر توسط سعید |
|